به علت برخی از مزاحمت ها فعلا پست جدید ندارم.
برای دوستان عزیزم آدرس جدید وبلاگم رو می فرستم .
موفق باشید .
با تشکر سولماز
به علت برخی از مزاحمت ها فعلا پست جدید ندارم.
برای دوستان عزیزم آدرس جدید وبلاگم رو می فرستم .
موفق باشید .
با تشکر سولماز
می نشست آرام چون خاکستری تبدار
باد نقش سایه ها را در حیاط خانه هر دم زیرو رو می کرد
پیچ نیلوفر چو دردی موج می زد بر
دیوار
در میان کاجها جادوگر مهتاب
با چراغ بی فروغش می خزید آرام
گویی که درگور ظلمت روح سرگردان خود را
جستجو می کرد
من خزیدم در دل بستر
خسته از تشویش و خاموشی
گفتم ای خواب ای سرانگشت کلید باغهای
سبز
چشمهایت برکه تاریک ماهی های آرامش
کولبارت را بر روی کودک گریان من بگشا
و ببر با خود مرا به سرزمین صورتی رنگ
پری ای فراموشی
روي قبــرم بنــويسيـــد کبــوتــر شــد و رفـت
زير باران غزلي خواند ، دلش تـــر شد و رفــت
چه تفاوت که چه خورده است غم دل يا سـم
آنقــدر غـــرق جنــون بود که پــر پـر شد و رفت

وگر یک همدمم باشد غمی نیست
هزاران رازم اندر سینه پژمرد
دریغا و دریغا! محرمی نیست
خمار آلودم اما ساغری نه
سراپا ریشم اما مرهمی نیست
گنه ناکرده بادافره کشیدن
خداداند که این درد کمی نیست
سیه چالی نصیبم شد چو بیژن
چه گویم با که گویم رستمی نیست
بمیر ای خشک لب ! در تشنه کامی
که این ابر سترون را نمی نیست
نصحیت ناپذیر و حرف نشنو
دلی دارم که بی محنت دمی نیست
خوشا بی دردی و شوریده رنگی
که گویا خوش تر از آن عالمی نیست
کم است «امید» اگر صدبار گویم
صدم غم هست اما همدمی نیست

می حاضر و من نبرده ام سویش دست
باید امشب ببوسم این ساقی را
اکنون گویم ،که نیستم بیخود ومست .
در میکده ام ،دگر کسی اینجا نیست .
و اندر جامم دگر نمی صهبا نیست .
مجروحم و مستم و عسس می بردم .
مردی ، مددی ، اهل دلی ،آیا نیست ؟

لحظه ديدار نزديك است .
باز من ديوانه ام، مستم .
باز مي لرزد، دلم، دستم .
باز گويي در جهان ديگري هستم .
هاي ! نخراشي به غفلت گونه ام را، تيغ !
هاي ! نپريشي صفاي زلفم را، دست!
آبرويم را نريزي، دل !
- اي نخورده مست -
لحظه ديدار نزديك است .
يا رب اين دنيا برايم جز سيه شامــــی نـبود لحظه ای نگذشت بر مــا كه اندرآن دامی نبود
درغم عشق حَبيبی جان مــا يك عمرسوخت غصـۀ دلتنـگيم را هيــــــــــچ فرجـامــی نبـــود
گفـت دل ، آرام گيـرم عـاقـبت در پيش يــــار لـيك گشتم در جهـــــــــان يار دل آرامــی نبود
بـعـد عمـــری انتظار و چشم بر در دوختـن قاصـــدی آمد كه مـــا را هيـچ پيغامــــی نبـود
هركه آمد ساغری از دست ساقی نوش كرد اندر ايـــن ميخانۀ دنيــــــــا مَــرا جــامـــی نبود
چون غلامی عمر خود درخدمت ياران زديم گـــرچه جُـــــز نامـردميهـا هيچ انعامــی نبـود
عمرمـا چون شام تاريكی به سختيها گذشت كان سيه شب را الــــــــی روز ابد بامــی نبود
گر چه از هر سو شعاع نور تـو تابيده بود ليك اين تاريك دل را هيـــــــــــــچ الهامی نبود
كاش مي شد ناگهان سوی تو بال و پَركشيد چون كه مرغ عشق ما راهيچ كس حامی نبود
با تشکر از مهدی امیری عزیز
